بعد از کلی وقت دوباره اومدم بنویسم اینجا...چرا اینهمه مدت اینجا نیومدم خودمم خبر ندارم...خداروشکر بعد اون همه مشکل نامزد کردیم و ...اما امروز بعد از این همه حس خوب و بالا پایین زندگی نمیدونم که چی شد یهو به فکر اینجا افتادم...اومدم مطالب قدیمی رو خوندم و واقعا خیلی جالب بودن بعلاوه اینکه چقد خندیدم به طرز نوشتن و...
خیلی دلم گرفته...نمیدونم بخاطر چی..میدونم البته همش بخاطر ترس از آینده و اینکه باید چیکار کنیم و...خدا خودش کمک کنه ...

خداروشکر....دوسال پدرمون در اومد...البته عشقم ک بیشتر...ولی خداروشکر که تموم شد...یکی از سد های جلوی راهمون برداشته شد..و پیش به سوی برداشتن سد های دیگر...البته اگه بذارن...خخخخ....اینم از بخت برگشته ماست... به هر حال خدا بزرگه.....چی بگم از کجا بگم...اها...امتحانام داره شروع میشه اما برخلاف ترم های گذشته اصلا برام مهم نیست چی بشه فقط دوست دارم این ترم کذایی بگذره از بس که اذیت شدم...و میرسیم به مسئله درس خوندن شما آقایی دیوونه خل من....+مسئله کار...انشالله که به زودی حل بشه و زود بریم سر خونه زندگیمون...واقعا که بیشعوره هر کسی که اذیتمون میکنه...خودمم نمیدونم دارم چی میگم و چی مینویسم...خیلی دلم گرفته...از همه ....از تو...واسه دلخوشی اومدم اینجا چرت و پرت مینویسم...به جون چشات دیگه جون ندارم که بگم...خدایا کرمتو شکر....



تو نیستی...امیدوارم هزارساله بشی عزیز دلم تولدت مبارک زندگیم








امیدم مواظب خودت باش خیلی برام عزیزی.کاش فردا بهم زنگ بزنی...کاااااااااش......